تبليغاتX
...مشکلات من که حل نمی شوند
...and when it hurts you scream it out loud
هر جا میرم هدفونام تو گوشمه

سخته که حرفای بقیه رو گوش کنم

حوصله ی غر های هیشکیو ندارم

درباره چیزایی که فقط مال خودمه

و دلم نمیخواد که کسی درباره شون حرف بزنه

نمیدونم چرا اینقدر همه چی سخته

زندگی-درس-امتحان-تحمل بعضی آدما


+ تاريخ 88/08/17ساعت 7:55 PM نويسنده sA joOoN |
ترجیح میدم جلوی خیلی چیزا سکوت کنم---جلوی کشته شدن حیوونا بیرحمی آدما و ...ترجیح میدم چیزی نگم تا کسی منو متهم نکنه---به این که کوچیکم نمیفهمم یا این که عقایدم مسخره است---یه عکسی توی کتاب زبان مدرسمون بود که 2تا میمون تو قفس بودن و دوتا بچه داشتن بهشون میخندیدن---این یعنی حیوونا باید تو قفس باشن و آدما بهشون بخندن----و این اذیتم میکنه---دوست ندارم همیشه آدمارو متهم کنم---ولی همیشه یه کارایی میکنن که من نمیتونم نژاد انسانو به طور کلی دوست داشته باشم---دوست ندارم منطقی باشم---ولی نمیذارن---دنبال یه جایی میگردم که فقط مال خودم و فکرام باشه---ولی نیست.

+ تاريخ 88/07/20ساعت 3:22 PM نويسنده sA joOoN |
دلم نمیخواد برای کسی توضیح بدم. همین.

دلم نمیخواد بگم چرا این گروه راک رو دوست دارم یا چرا همه ی موهام بلنده بالاش کوتاهه یا چرا با همه ی قانونا مخالفم یا هر چی.

میترسم.از این که دوباره فکر کنن دیوونه ام.

از این که نگرانم باشن بدم میاد.

مغزم خط خطی شده.

نمیتونم بفهمم دور و برم چه اتفاقایی داره میفته.

همه چیو یه جور میبینم.هیچی واضح نیست.

نمیتونم یه چیز درست حسابی بنویسم.

انگشتام یخ کردن. قفلن. باز و بسته نمیشن.
+ تاريخ 88/07/05ساعت 5:38 PM نويسنده sA joOoN |
بیچاره اونایی که عینکی نیستن...آخه وقتی دارن زیر بارون راه میرن چیزی جلوی چشاشون نیست که خیس بشه و نذاره جلوشونو ببینن...

همیشه حس خوبی نسبت به عینکم دارم...چون میتونم دور و برم رو دو جور ببینم...میتونم تار ببینمش یا واضح...وقتایی که دنیام خسته ام میکنه عینکمو بر میدارم و یه نفس عمیق میکشم و از این که دنیامو محو کردم لذت میبرم...

من معمولا نمیفهمم که عینکم کثیفه یا تمیزه...ولی خوشحال میشم وقتی که یه نفر عینکو تمیز میکنه...

من و عینکم 7 ساله که با هم دوستیم...دوستای خوبی هم هستیم...

+ تاريخ 88/06/30ساعت 10:20 AM نويسنده sA joOoN |
میخوام بخوابم ولی هیولای زیر تختم نمیذاره....همش عروسکامو باخودش میبره زیر تخت بعد من باید کله مو بکنم زیر تخت و پیداشون کنم....همش میخواد بالشمو ببره پیش خودش....فکر کنم یه بچه هیولاست...قرمزه با خال خالی بنفش...یه بار دیدمش...ولی نور زیاد نبود دخیلی خوب ندیدمش...

میخوام بخوابم ولی هدفون هام نمیذارن...همش دارن آواز میخونن..اه بسه دیگه...تمومش کن....میخوام بخوابم....دهنتو ببند خواهشن....مگه فردا صبح نمیتونی آواز بخونی که ساعت 3 نصفه شب دم گوش من داد میزنی؟...

میخوام بخوابم ولی گشنمه...کیکی رو که از تو آشپزخونه کش رفتم رو میخورم......هنوز گشنمه...ولی دیگه چیزی ندارم که بخورم....

میخوام  بخوابم ولی خوابم نمی بره...گوسفندا دارن از این ور تپه می پرن اون ور تپه...1 گوسفند...2 گوسفند...3 گوسفند...اه هیولا موهامو نکش...4 گوسفند...5 گوسفند...هدفون های محترم الان من خوابم.واسه کی میخونی؟...6 گوسفند...7 گوسفند....8 گوسفند...نه من واقعن گشنم نیست فقط فکر میکنم که گشنمه...9 گوسفند...10 گوسفند.......25 گوسفند.......34 گوسفند....

فکر کنم 34 تا گوسفند که پریده بودن خوابم برد...یا 38 تا...یادم نیست...

+ تاريخ 88/06/23ساعت 9:28 AM نويسنده sA joOoN |
چشمامو میبندم و با خودم میگم: هیچ اتفاقی نیفتاده. هیچی. ولی هر چی سعی میکنم باورم نمی شه...

من کلا هیچی باورم نمیشه مثلا باورم نمیشه که سارا ام...توی یه دنیای وحشتناک زندگی میکنم...تعداد آدمایی که منو دوس دارن خیلی خیلی کمه...هر روز دارم چیزای زیادی رو از دست میدم که نمیدونم چی هستن...چیزایی رو دوس دارم که هیچ آدم عاقلی دوس نداره.....

..و باورم نمیشه که همیشه دارم اشتباه میکنم.

+ تاريخ 88/06/15ساعت 6:46 PM نويسنده sA joOoN |
زندگی من توی این چند تا کار خلاصه میشه:

-آهنگ گوش کردن

-گیتار زدن

-نقاشی کشیدن

-نوشتن(هر چیزی هر چرتو پرتی)

وقتی آهنگ گوش میدم آهنگ گوش کردن میفهمم که فقط من نیستم که این همه مشکل دارم..

وقتی گیتار میزنم با اون صدای فوق العاده ای که ازش در میاد همه ی تنهاییمو با خودش می بره..

وقتی نقاشی میکشم می فهمم که فقط رنگا میتونن قلبمو نجات بدن..

وقتی مینویسم میتونم محتوای مغز همیشه درحال انفجارمو روی کاغذ خالی کنم..

+ تاريخ 88/06/09ساعت 9:35 AM نويسنده sA joOoN |
نمی دونم چرا فکر میکنم صدامو هیشکی نمی شنوه...انگار که پشت تپه ایستاده باشم و هی داد بزنم...

نمی دونم چرا هرکسی که به صورت اتفاقی هم صدامو بشنوه وانمود میکنه که نشنیده...انگار این ور تپه ایستاده ام و دارم معمولی حرف میزنم و داد نمی زنم...

نمی دونم چرا هرکسی که صدامو می شنوه و معلوم میشه که شنیده یه جوری رفتار میکنه که انگار من دارم به یه زبان دیگه صحبت می کنم....انگار که تپه داره باهاشون حرف میزنه نه من...

نمی دونم چرا هرکسی که صدامو میشنوه و زبونم هم میفهمه باهام مخالفت می کنه...

چرا من این همه دورم؟چراهیشکی نمی فهمه چی میگم؟

+ تاريخ 88/06/03ساعت 9:32 AM نويسنده sA joOoN |
واسه چی زندگی میکنیم؟ فکر کنم واسه مردن. چون هر کاری رو که میخوایم انجام بدیم از خودمون میپرسیم:کی تموم میشه؟

خیلی چیزا هست که دلت میخواد هیچ وقت تموم نشه مثل یه آهنگ خوب یا یه فیلم خوب ولی شاید اگه ته قلبتو نگاه کنی میبینی که میخواد تموم شه که ببینه آخرش چی میشه..

زندگیم همینه قراره زندگی کنیم که ببینیم آخرش چی میشه. خودمونم باید کشفش کنیم چون هیشکی به ما نمیگه.

هر بچه ای که به دنیا میاد همه یه جوراییی از خودشون میپرسن: چقدر زندگی میکنه؟ واسه همینه که واسه مردن زندگی میکنیم.

+ تاريخ 88/05/31ساعت 9:48 AM نويسنده sA joOoN |
هر روز کلی خوشحال میشم که از اون مدرسه ی لعنتی بیرونم کردن! مدرسه ی جدیدمو خیلی دوس دارم! ولی دلم واسه دوستام خیلی تنگیده! چند تا از بچه های دبستانمو دیدم! همشون همون جوری بودن که من یادم بود. ولی هر روز میام به همه میگم اینجای مدرسمون خیلی خوب بود! خدایی راحت شدم! 
+ تاريخ 88/05/27ساعت 5:37 PM نويسنده sA joOoN |

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس